عاطفه
یک مشت آرامش میخواهم

از ابتدای آن ناگهان که کودک شدی همیشه گوشه ای از دنیا به دست می آید و از دست میرود...

 ولی همیشه در هر ناگهان بدان شبی ماه می آید و ما پشت بام های از دست رفته را به یاد میآوریم که .... یادش بخیر ...  ناگهان عاشق میشوی ناگهان کسی از جایی صاحبخانه دلت میشود ناگهان نگاهش میهمان نگاهت میشود اما کاش می دانستی چیزی به انتهای این همه ناگهان نمانده است .پس زندگی رو زندگی کن عاشق باش و حیف بدان این زندگی رو که تنها چیزی که داری از دستش می دی خود همین زندگی است

مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود مگذار که حتی آب دادن گلهای باغچه به عادت آب دادن گلهای باغچه بدل شود، طراوت زندگی کردن را از عشق بگیر و بگذار عشق همان عشق بماند

 

و چه زیباست تجربه عشق با همه ناکامی هایش

حق با هدهد است که میگفت ؛

رفتن و جاری شدن و زندگی کردن زیباتر است ، ماندن شکوهی ندارد آنهم  پشت این سنگریزه های طلب گیرم که ماندی و در حسرت وصالش بال بال زدی توی خاک و خاطره توی گذشته ، توی تبلور نگاهش توی شیرینی لجهه سکوتش ،گیرم هزار سال دیگر هم بالهایت را بسته نگه داشتی اما عزیز بالهای بسته کی طعم اوج را خواهند چشیداحتیاط باید کردهمه چیز کهنه میشود حتی عشق،

 چنان زیبا عاشقی کن که ارزش به یاد ماندن را داشته باشد.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸ - هومن مهاجر