عاطفه
کمکم کنید دوستان

خیلی دلم گرفته  

 داغونم   

باید تصمیم مهمی توی زندکیم بگیرم

پر از حس انتقامم

بلایی سرم اومده که از خدا میخوام غیر از دو نفری که عاملش بودن سر هیچ انسانی نیاره چون تحملش خیلی سخته

ای خدا : من که هیچ بدی به هیچ کسی نکردم - همیشه مهربون بودم -            هر کاری از دستم برای یکی از بنده هایت بر میومد دریغ نمی کردم _          دل کسی رو نمیشکوندم _ و سعی میکردم تمام دستوراتتو انجام بدم چرا به این روز افتادم

چرا چیزی رو که من صلاحیت و توان دیدنشو نداشتم بهم نشون دادی

چرا ارزشها عوض شده و کثیف بودن و خیانت کردن معیار مرام و محبوبیت شده

و هزاران چرای دیگه

ترو خدا باهام حرف بزنید

الان بیشتر از هر زمانی احتیاج به کمک دارم

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ - هومن مهاجر
امید

چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.
اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.
فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »
شمع دوم گفت: ... « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد.
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند.
او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟»
چهارمین شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. »
چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود.
ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩ - هومن مهاجر
اون کیه

اولین روز که چشمامو وا کردم دیدم یکی کنارم نشسته

داشت به چشمام نگاه میکرد بهش گفتم تو کی هستی؟

گفت: من پیشت میمونم ولی بهت نمیگم کی هستم

گفتم : تا همیشه پیشم میمونی

گفت : آره

گفتم : باهام بازی میکنی؟

گفت : نه

گفتم : واسه چی؟

گفت : من فقط پیشت میمونم ولی کاری واست نمیکنم

من هم گریه کردم اومد اشکامو پاک کرد

گفت : هنوز گریه نکن

گفتم : واسه چی؟

گفت : هنوز وقتش نرسیده

من هم بیشتر گریه کردم

مامانم اومد منو بغل کرد

اون گفت : میدوی این کیه ؟

گفتم : نه

گفت : این مادرته

گفتم : مادر چیه؟

گفت : مادر دلسوز ترین فرد دنیاست خیلی هم دوست داشتنیه

گفتم : باهام بازی میکنه؟

گفت : آره

گفتم : من مادر رو بیشتر دوست دارم تا تو

گفت : ولی...

گفتم : ولی چی؟

گفت : اون تو رو تنها میزاره

گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نمیزاره

گفت : تنهات میزاره

منم دوباره گریه کردم دیدم یکی اومد دست رو سرم کشید

اون گفت : این رو میشناسی؟

گفتم : نه

گفت : این پدرته

گفتم : پدر

گفت : آره

گفتم : این کیه ؟

گفت : این مهربان ترین فرد دنیاست خیلی هم دوستت داره

گفتم : باهام بازی میکنه؟

گفت : اره ولی آخر تنهات میزاره

گفتم : تو دروغ میگی اون منو دوست داره

دیدم یکی اومد بالای سرم دستامو گرفت و یه بوس به دستام داد

گفت : میدونی این کیه؟

گفتم : نه

گفت : این خواهرته

گفتم : خواهر

گفت : آره خواهر ، هم راز ، هم درد ، هم بازی

گفتم : این پیشم میمونه

گفت : نه این هم تنهات میزاره

گفتم : آخه چرا ؟اون که منو دوست داره

گفت : همه دوستت دارن اما فقط من پیشت میمونم و تنهات نمی زارم

گفتم : نه

وبعد دیدم یکی اومد بغلم کرد و باهام بازی کرد

گفت : میدونی این کیه ؟

گفتم : این همونیه که منو تنها نمی زاره

گفت :نه اون هم تو رو تنها میزاره

گفتم : نه نه نه

گفت : اون برادرته دوست داره هر چی میخوای واست میاره ولی بهش دل نبند

گفتم : چرا؟

گفت : تنهات میزاره

بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم های دیگری آشنا شدم

ولی اون همش می گفت اونها تو رو تنها میزارن

تا روزی که....

داشتم قدم میزدم دیدم یکی داره نگام میکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم

روز بعد وقتی از اونجا گذشتم دیدم دوباره اونجا ایستاده و به من خیره شده من هم اهمیتی بهش ندادم و سریع از اونجا گذشتم

روزها گذشت و اون همین جور به من خیره میشد

وقتی اون رو میدیدم داشت بهم لبخند میزد همیشه یک شاخه گل سرخ توی دستاش بود یک روز که داشتم از اونجا گذر میکردم دیدم یکی اومد جلوم ایستاد و شاخه گلی به طرف من گرفت وقت نگاش کردم دیدم خودشه همونی که همیشه منتظرم بود به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم ....

دیدم یکی بهم گفت : تنهات میزاره

آره خودش بود اونی که همیشه باهام بود و می گفت تنهام نمیزاره

گفتم : اون که دوستم داره

گفت : این دلیل موندن نیست

من هم اون گل رو از اون گرفتم

هر روز منتظر من به درختی تکیه میکرد با یک گل سرخ

کم کم معنی عشق رو فهمیدم آره اون عاشق من شده بود

اما من از جدایی میترسیدم خیلی....

روزی رسید که دیدم کنار درخت کسی نیست دیدم یک نامه با یک گل سرخ کنار درخت بود

وقتی نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاترینی

به خیابون نگاهی کردم دیدم خودش بود اما دستاش توی دستای یکی دیگه....

توی همون لحظه دیدم یک دست روی شونه هام گذاشت

گفت : دیدی گفتم باتو نمیمونه

من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامی گریه کردم

گفتم : تو که تنهام نگذاشتی

گفت : آره من تنها کسی هستم که کسی رو تنها نمیزارم

گفتم : تو کی هستی؟

گفت : غم

گفتم : غم

گفت : آره اونی که با همه میمونه هیچ کسی رو توی تنهایی تنها نمیزاره

اشکامو پاک کردم و رفتم جایی که دیگه کسی منو پیدا نکنه

اما تنها کسی که منو تنها نگذاشت غم بود .....

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ - هومن مهاجر
رویای من

  تو بهتر از من میدونی که من چی میخوام ...

    کمبودی ندارم چون تو رو دارم  ...

   در کنارت احساس امنیت میکنم ...

   وقتی من غمگینم تو میدونی چی بگی که  اروم بشم ...

   همیشه درکنارم هستی و من هیچوقت احساس تنهایی نمیکنم ...

   اشک فقط اشک شادی که از چشمام میاد ...

   تو میدونی چطور خوشحالم کنی ...

   ...................................................

   تو که می خونی اینها رو شاید تو دلت بهم بخندی 

    این رویای منه هر جور که دلم بخواد میبینمش

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩ - هومن مهاجر
سنگ قبر

متن سنگ قبر پروین اعتصامی

آنکه خاک سیه اش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

گرچه تلخی از ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است

 

متن سنگ قبر فروغ فرخزاد

من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

واز نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی برای من م

ای مهربان چراغ بیارو یک دریچه

که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

 

متن سنگ قبر کوروش کبیر

ای انسان هر که باشی واز هر جا که بیایی

میدانم خواهی آمد

من کوروشم که برای پارسی ها این دولت وسیع را بنا نهادم

بدین مشتی خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر

 

متن سنگ قبر فریدون مشیری

سفر تن را تا خاک تماشا کردی

سفر جان را از خاک به افلاک ببین

گر مرا می جویی

سبزه ها را دریاب با درختان بنشین

 

متن سنگ قبر فردین

بر تربت پاکت بنشینم غمناک

کوهی زهنر خفته بینم در خاک

از روح بزرگ هنریت فردین

شاید مددی به ما رسد از افلاک

 

متن سنگ قبر بابک بیات

سکوت سرشار از ناگفته هاست

 

متن سنگ قبر خسرو شکیبایی

در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد

عشق پیدا شدوآتش به همه عالم زد

 

 

 

متن سنگ قبر حافظ

بر سر تربت ما چون گذری همتی خواه

که زیارتگه رندان جهان خواهد بود

متن سنگ قبر شاپور

قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست......

 

متن سنگ قبر سهراب سپهری

به سراغ من اگر می آیید

نرم وآهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

 

متن سنگ قبر منوچهر نوذری

زحق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی

چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی

 

متن سنگ قبر وینستون چرچیل

من برای ملاقات با خالقم آماده ام

اما اینکه خالقم برای عذاب دردناک ملاقات با من آماده باشد چیز دیگریست

 

 

 

متن سنگ قبر اسکندر مقدونی

اکنون گور او را بس است

آنکه جهان اورا کافی نبود

 

متن سنگ قبر نیوتن

ظبیعت وقوانین طبیعت در تاریکی نهان بود

خدا گفت بگذار تا نیوتن بیاید.....

وهمه روشن شد

 

متن سنگ قبر لودولف کولن(ریاضی دان)

3/141562353589793238462633862279088

 

متن سنگ قبر فرانک سیناترا(بازیگر و خواننده)

بهترین ها هنوز در راهند....

انسانهای بزرگ واقعا" بزرگند

 

متن سنگ قبر ویرجینیا وولف(نویسنده)

در برابرت خود را پر میکنم از فرار نکردن

ای مرگ

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸ - هومن مهاجر
عشق و دیوانگی

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک.
همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن .. یک .. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابرها مخفی شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می شوم اما به ته دریا رفت، طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه … هشتاد … و همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است، در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج … نود و شش. هنگامی که دیوانگی به صد رسید
عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهان شد
دیوانگی فریاد زد دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن عشق ناامید شده بود
حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست کشید عشق از پشت بوته بیرون آمد درحالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود! دیوانگی گفت من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کمکم کنی می توانی راهنمای من شوی.
و اینگونه است که از آنروز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند...

-

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ - هومن مهاجر
سفر بخیر عشق من

من کوچ می کنم از سرزمین ِ تو

من کوچ می کنم از هرآنچه آنرا به نام تو زینت داده اند

من کوچ می کنم از تو

از خودم

من کوچ می کنم از حاشیه های زندگی

چنان کوچی که رفتنم را باد بر بالِ پرستوها

 

گلایه نمی کنم

شکوه هم نمی کنم

آنچه سر می دهم سرودِ قسمت است

شاید بهانه ای

شاید بهانه ام

بهانه بر فریاد

فریادِ آنچه داشته ایم

آنچه خواسته ایم

 

چگونه ، اما چگونه آغاز شد؟

امروز بود گویی

نگاهِ داغت از میان ِ صداها گذشت

کلام شیرینت گویی باران ِ بهاری بود

اما چگونه آغاز شد؟

چگونه؟

تو نام مرا می دانستی

و من نام ترا

تو رازِ من را می دانستی

من رازِ تورا

 

بی صدا فریاد زده ایم دردمان را

بی صدا                بی صدا

 

آنروزها عقربه ها مرکبِ پیوند شدند

گویی سواره ای بودم از راه دور

گویی مسافری بودی از فرسنگها فرسنگ فاصله

کدام میعادگاه طاقتِ ورودمان را می کشید؟

چای آورید

        چای

        مسافر از راه رسیده است

کوله بارت را که زمین نهادی

        زیر پا لرزید

                لرزیدم از سنگینی کوله بارت

تاجر بوده ای ، سنگ حمل می کردی گویی

کوله ات را که گشودی، آذوقه ای در آن نبود

شرمگین نگاهت اما قند مکرر شد سوقاتم

گوشِ جان سپردم به خاطراتت

نیوش کردم دلتنگیهایت

                سپس زاریدم که خود را به من بسپار

آن چه در کوله تنهاییم پنهان داشتم

        تقدیمت کردم

                نان بود و پنیرِ محلی، آنچه پیشکشت کردم به سادگی

شیرین ِ جانم

                هر آغازی را پایانی است

                من می پذیرم

                        تورا می شناسم

                        خود را می شناسم

بگذار خاطراتِ همسفری برایمان توشه راه ابدیت شود

فراموش نمی شود

فراموش نمی شویم

آنچه بر روحمان حک شد،

از شیارهای عاشقِ بیستون

عمیق تر است

عمیق

عمیق

به ژرفای نگاه پرسشگرت که هنوز هم می پرستمش

 

بگذار آنچه پیش می آید را انتظار کشیم

پذیرای ابدیت بودن

نیروی زیست می خواهد

مستهلکش نکن

روزگارِ سپری شده بین ما

تاریخ پیدایش زمین بود شاید

        آدم و حوا تولدی یافتند

                قصه سیب را که می دانی

 

کاروانمان منتظر نمی ماند

        خیر پیش ِ پایت

                سفر به خیر

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸ - هومن مهاجر
ارامش

نمی دانم دَم است این که از من به جان کندنی جدا می شود یا بازدم

به آنچه نامش را نفس کشیدن گذاشته اند فکر می کنم و می بینم به هستیِ آنچه ذات زندگی است بسی بدهکارم....

شاید در زندگی پیشینم سگ بوده ام، یا شاید مادیانی که می تواند بی نفس فرسنگها برای ارسال پیغامی بدود بی آنکه بیاندیشد که سواره اش حامل پیامی است بر اعدام یا اعلام، پیامی که سوگ می آورد یا پیامی بر شوق.. آنچه اهمیت دارد خوب دویدن است و بس...

چنان خیره به آنچه پیش می آید و می رود می نگرم که شاید نی نی چشمانم کور سویش را از سوسوی چراغهای پنهانِ نگاه های مات شده بر من بدزدد و لبخندی سرد برلبهای زردم بنشاند به بیانِ بی کلامِ اینکه خوشبختی آن چیزی است که از من می گریزد.

آهوی گریزپا است گویی که مرا می نگرد و پا به فرار می گذارد. از منی که بی اسلحه به کناری به انتظارِ التفاتی از او می مانم....

نمی دانم از چه اینچنین دلگیرم، از آنچه به آن بخت می گویند یا آنچه خود به آن پشت کرده ام....

ایکاش می توانستم دمی آرام بیاسایم تا بهتر بیاندیشم

اقتباس از نامه های یک ناشناس

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸ - هومن مهاجر
دهه شصت

     دهه شصت دهه خاکی عمر ما
       چسب ضربدری رو شیشه‌ها، آژیر قرمز، ضد هوایی، پناهگاه، صدای آمبولانس، دفترچه بسیج، گرویی شیشه‌های نوشابه، هاچ زنبورعسل، آدامس خروس نشان، مداد شیر نشان، پاک‌کن‌های بد پاک‌کن، پلنگ صورتی، کیف‌های چمدانی با کلید کوچک فلزی، سنگرهایی که توی خیابان چیده شده بود، والور، گردسوز، بوی نفت، کاغذ کاهی، رفیق دهه شصت خاطرت هست؟

       آلوچه. لواشک سیری 5 زار. پیراشکی سر کوچه مدرسه. کرایه 20 ریال. تاکسی‌های آبی پیچ شمیران تا خود شمیران. اتوبوس دو طبقه خط خراسون توپخونه. تعاونی شهر و روستا. سیگار جیره‌ای. هفته‌ای دو پاکت. تیر و آزادی. اشنوویژه و هما بیضی بدون فیلتر برای مستضعفین سیگاری.

       کمیته. حاجی خدابخشی. تویوتا لندکروز. پاترول. صیح جمعه با رادیو. نوذری، آذری. ملون، کفش ملی و بلا. وین. پفک نمکی مینو. توپ دولایه. صف‌های طولانی سینما. چراغ علاالدین. برنچ اروگوئه‌ای وارداتی. به مقدار لازم. پاستیل ماری، تافی با مزه‌ی کاغذ. بوفه‌ مدرسه. عدسی. بربری. فیلم سینمایی عصر جمعه شبکه یک. برنامه تحلیل اقتصادی. نوشابه فقط با ساندویچ.

       بستنی آلاسکا. کانادادرای. برنامه گمشدگان هر روز ساعت 4 تا 5 عصر. ترکش‌های ضدهوایی روی پشت بوم. شب قبل. هواپیماهای عراقی. شلیک. تماشای بمباران‌های هوایی از رو پشت بوم آپارتمان 5 طبقه. ویدیوهای پیچیده شده لای پتو. کارملا، اسمارتیز، توک، ویفر، تی‌تاپ، برنامه کودک ساعت پنج. سنگرسازی تو مدرسه.

       رادیو، قصه‌های شب، ساعت ده و نیم، موسیقی تیتراژ ابتدایی‌اش یکی از مرموزترین صداهای یادآور آن دوران است. دفتر صد برگ، دو تومان. تعلیم و تعلم عبادت است. صف. صب‌گاه. مرگ بر امریکا. مرگ بر شوروی. دیر کرده‏ها در مدرسه. خانم معلم. آقای ناظم. کابل. شلنگ. دعای فرج. سریال آقای دلار. آقای فرجامی. نارنجک‌های پلاستیکی. قلک. دارت. تفنگ ساچمه‌ای سر کوچه مدرسه.

       روزنامه کیهان. اطلاعات. 2 تومن. مجله دانشمند. کوپن. صف بانک. بساطی‌های میدان انقلاب و خیابان ولیعصر. دکه روزنامه فروشی. کیهان ورزشی. دنیای ورزش. سینما آزادی. سینما ریولی. بایکوت. تخمه فروش‌های کنار سینماها٬ مخصوصن تو میدان انقلاب یکی بود میگفت ننه‌ام بو داده٬ یعنی اینکه خونگیه تخمه‌هاش. کیهان فرهنگی. چیپس استقلال.

       ۲ قرونی. 5 زاری. تلفن سکه‌ای. واتو واتو صبح جمعه. آینه عبرت، علی، آ تقی، جمعه شب ساعت ۹. کیسه‌های کمک به رزمندگان تو مدارس. شلوار لی. لوله تفنگی.  تفنگ. پانک. گشت ثارالله. مایکل جکسون. مدونا. کمیته. گشت جندالله. بامزی موش کوهستان پناهگاه‌های داخل مدرسه. قلکهایی به شکل مسجد الاقصی. پرچم اسراییل و امریکا. کف زمین مدرسه.

       ادامه برنامه تا چند لحظه دیگر. شهربازی، مینی سیتی، فانفار. مانتو. مقنعه‌ خاکستری. چادر مشکی. جوراب سفید قدغن. کیهان بچه‌ها. زرمیخ، جوهر لیمو، کاربیت، پرمنگنات، گوگرد، منیزیم. جاده ابریشم. پنج‌شنبه‌ها سخنرانی امام خمینی از جماران. رادیو: شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید. رزمندگان سپاه اسلام. صدایی که هم اکنون می‌شنوید. چنس پلاست، دوا گلی، دتول، وایتکس، آب ژاور.

       لاستیک دور سفید، قالپاق مگسی، بوق ده یازده، سونی شصت و چهار، باند خبرزه ای، پیکان کارلوکس دهه چهل. توی دهه شصت یک کوله خاکی داشتم که باهاش مدرسه می‌رفتم، صبح‌ها وقتی باید از ایست و بازرسی دم در مدرسه می‌گذشیم مامورها از آن خرج خمپاره، سرنیزه، ترکش‌های ضد هوایی شب قبل که قرار بود هواپیماهای عراقی را بزنند پیدا می‌کردند.

       آتاری. کوله خاکی، شلوار خاکی، پوتین خاکی،

یادش بخیر دهه شصت دهه خاکی عمر ما بود. ما روحمان را در دهه شصت جا گذاشتیم  و هیچ کس از آدمهای امروزی نفهمید ما چرا اینقدر حیران هستیم.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ - هومن مهاجر
بن بست


پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد :

پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

       

در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸ - هومن مهاجر